روی شن ها ...
نزدیک به موجها ...
روی شن ها کودکی قلعه ساخته است ...
یک قلعه ی بزرگ ...
یک قلعه ی زیبا ...
پر از اتاق و دالان ...
کنار قلعه می نشینم ...
من می خواهم کنار این قلعه شنی
شاهزاده ای بکشم ...
تکه ای چوب بر میدارم ...
تو را تصور می کنم و شروع می کنم به کشیدن
تصویر تو را کنار قلعه می کشم ...
به قلعه حسادت می کنم که کنار توست ...
یاد تو می افتم
خنده ام میگیرد ...
اگر بدانی به این سنگ ریزه های شنی هم حسادت می کنم ...
باید خودم را هم کنارت بکشم ...
چوب را بر می دارم
خودم را هم کنارت می کشم ...
حالا چهره هایمان را خندان می کشم ...
اینجا هم کنار توام ...
خودم را از قلعه به تو نزدیکتر می کشم ...
دریا را ببین !!!!!!!
آرام شده
موجها گاهی آرام می آیند و سرک می کشند و می روند ...
گمانم نقاشی مرا دید می زنند ...
شاید هم به من حسودی می کنند که تو را دارم ...
ببین !!!! فقط من حسود نیستم ....
این موجها از من حسود ترند ...
این قلعه قلعه ی آرزوهاست و
تو هم شاهزادهی آرزوهای منی ...
نه آن شاهزاده با اسب سپید قصه ها ...
نه آن شاهزاده ای که برایم کالسکه ای از طلا بیاورد ...
تو همان شاهزاده ی منی ...
که سادگیت مرا مسخ می کند ...
همان شاهزاده ایی که
آرامش چشم هایش را با دنیا عوض نمی کنم ...
تو همان شاهزاده ای که
فقط من تو را شاهزاده می خوانم ...
شاهزاده ای که برای همه شاهزاده باشد نمی خواهم ...
تو را می خواهم که فقط مال من باشی ...
من همان حسود ترین عاشقی که بودم هستم ...
همان که برای سر نوشت هم شاخ و شانه می کشد ...
موج بلندی می آید
چشم هایم را می بندم
منتظر می شوم که این موج من و تو را پاک کند ...
موج نزدیک می شود
برای آخرین بار به تصویرمان نگاه می کنم
آرا م و مطمئن
ایستاده ایم من و تو
انگار از مرگ هم نمی هراسیم ...
تو دستهای مرا محکم در دست میگیری ...
چشمهایت هم باز است ...
و لبخند می زنی ...
موج نزدیک می شود
می آید و می رود ...
چشم باز میکنم که جای خالیمان را ببینم ...
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
این موج قلعه را پاک کرده
اما من و تو را نه ...
من هستم ، تو هم هستی !!!
باشد
مهم نیست
من هستم ...
تو هم هستی ...
بگذار قلعه ی آرزو ها را آب ببرد
از تمام دنیا
تو را می خواهم ، همین و بس