تبليغاتX
قـــــــــــــــــاصدک آبـــــــــــــی

یه روز بهاری ...

یه دل گرفته ...

یه عالمه تردید  !!!!

عین بارون ،

 وقتی تند تند می باره ، وقتی چتری نیست و ناگزیری زیر بارون خیس بشی ...

وقتی بارش بارون باعث میشه از سرما بلرزی ، وقتی لبات کبود میشه از سرما و خیسی ...

یه بارون بد !!!

بارون بد تردید

تردید

تردید

تردید

 

یه دوستی میگفت

دوست داشتن وجود نداره !

می گفت دروغه !

می گفت دوست داشتن ما آدما خودخواهی محضه !!!

نمی دونم !

شاید راست می گفت !

وقتی فریاد می زنی که دوستم داری !!!

وقتی دیروز مرا غرق لذت می کردی از دوستت داشتن ها

و امروز نیستی !!!!

چقدر فاصله است میان حرف ها تا عمل ...

امروز نیستی ...

دیروز هم نبودی ...

تمام زندگیت را رها کردی ...

پوزخند می زنم ...

 

دوستم راست می گفت

دوست داشتن دروغ است

تو هم دروغی !!!!!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 15:31 توسط سارا قاصدک |

 

 

 

کنار دریا زانو می زنم ...


روی شن ها ...


نزدیک به موجها ...


روی شن ها کودکی قلعه ساخته است ...


یک قلعه ی بزرگ ...


یک قلعه ی زیبا ...


پر از اتاق و دالان ...


کنار قلعه می نشینم ...


من می خواهم کنار این قلعه شنی


شاهزاده ای بکشم ...


تکه ای چوب بر میدارم ...


تو را تصور می کنم و شروع می کنم به کشیدن


تصویر تو را کنار قلعه می کشم ...

 
به قلعه حسادت می کنم که کنار توست ...


یاد تو می افتم


خنده ام میگیرد ...


اگر بدانی به این سنگ ریزه های شنی هم حسادت می کنم ...


باید خودم را هم کنارت بکشم ...


چوب را بر می دارم


خودم را هم کنارت می کشم ...


حالا چهره هایمان را خندان می کشم ...


اینجا هم کنار توام ...

 


خودم را از قلعه به تو نزدیکتر می کشم ...


دریا را ببین !!!!!!!


آرام شده


موجها گاهی آرام می آیند و سرک می کشند و می روند ...


گمانم نقاشی مرا دید می زنند ...


شاید هم به من حسودی می کنند که تو را دارم ...


ببین !!!! فقط من حسود نیستم ....


این موجها از من حسود ترند ...


این قلعه قلعه ی آرزوهاست و


تو هم شاهزادهی آرزوهای منی ...


نه آن شاهزاده با اسب سپید قصه ها ...


نه آن شاهزاده ای که برایم کالسکه ای از طلا بیاورد ...


تو همان شاهزاده ی منی ...


که سادگیت مرا مسخ می کند ...


همان شاهزاده ایی که


آرامش چشم هایش را با دنیا عوض نمی کنم ...


تو همان شاهزاده ای که


فقط من تو را شاهزاده می خوانم ...


شاهزاده ای که برای همه شاهزاده باشد نمی خواهم ...

 
تو را می خواهم که فقط مال من باشی ...


من همان حسود ترین عاشقی که بودم هستم ...


همان که برای سر نوشت هم شاخ و شانه می کشد ...

 

موج بلندی می آید

چشم هایم را می بندم


منتظر می شوم که این موج من و تو را پاک کند ...


موج نزدیک می شود


برای آخرین بار به تصویرمان نگاه می کنم

آرا م و مطمئن


ایستاده ایم من و تو


انگار از مرگ هم نمی هراسیم ...


تو دستهای مرا محکم در دست میگیری ...


چشمهایت هم باز است ...


و لبخند می زنی ...


موج نزدیک می شود


می آید و می رود ...


چشم باز میکنم که جای خالیمان را ببینم ...

 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای


این موج قلعه را پاک کرده


اما من و تو را نه ...


من هستم ، تو هم هستی !!!

 

باشد


مهم نیست


من هستم ...


تو هم هستی ...


بگذار قلعه ی آرزو ها را آب ببرد


از تمام دنیا


تو را می خواهم ، همین و بس
!!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 14:5 توسط سارا قاصدک |

 

 

از حرف این مردم سر در نمی آورم ...

می گویند هوس بد است ...

اما من قبول ندارم ...

من هوسهایم را دوست دارم ...

گاهی هوس می کنم در خیال تو غرق شوم ...

گاهی هوس می کنم خیال تو را ئر آغوش بکشم ...

گاهی هوس می کنم تمام واژه ها را به دست بوس صداقتت بیاورم ...

گاهی هوس می کنم تو را تشبیه کنم تشبیهت کنم به سبدی از یاسهای سپید احساسم ...

پاک پاک پاک

 گاهی هم اصلا هوس میکنم تو را در آغوش بگیرم و دوستت دارم

را هزار باره از تو بشنوم ...

اصلا دلم می خواهد همیشه خیال تو را هوس کنم ...

بگذار همه بگویند هوس بد است ...

بگذار همه عشق را از هوس جدا کنند ...

من این هوس ها را می ستایم ... بگذار هر کس هر گونه که دوست دارد

 به احساس من طعنه بزند ...

هر کس برایش اسمی بگذارد ...

چه فرقی می کند ...

وقتی حتی خیال آغوش تو مرا می برد تا اوج ...

 وقتی حتی این واژه ها را که برایت به صف میکشم نیز عاشق تو شده اند ...

 چه فرقی می کند دیگران چه بگویند ...

وقتی من احساس پاک تو را از سکوتت می خوانم ...

من گاهی هوس می کنم گریه کنم ، حتی از سر شوق و بر شانه های تو ...

من گاهی هوس می کنم با شیطنتی کودکانه خیال نازک تو را برنجانم ...

و اینگونه دوست داشتنت را هزار باره به خودم ثابت کنم ...

وتو مثل آدم بزرگ ها به شیطنت های کودکانه ام لبخند بزنی و

 وانمود کنی که نترسیدی ...

نترسیدی که مرا از دست بدهی ...

 گاهی هم هوس می کنم تمام احساسم را در غالب یک دلنوشته

تقدیمت کنم هوس نوشتن از تو بی وزن و بی قافیه ...

 با این همه هوس احساس گناه نمی کنم ...

بگذار هر که هر چه دلش می خواهد هوس های مرا سرزنش کند ...

 تو کنار هوس هم باشی ...

 هوس را تطهیر می کنی ...

گل من ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 14:53 توسط سارا قاصدک |

 

 

 

 

10369.jpg

 

 

 

 

 

همیشه عریان باش...

 

برای من همیشه عریان باش...

 

من تو را اینگونه می خواهم...

 

عریان و بی پروا...

 

اینگونه که لبریز از توام...

 

و تو در خلوت تنهاییم پرسه می زنی...

 

اینگونه که پس از خستگی ها و دغدغه هایت

 

به من پناه می آوری...

 

اینگونه که

 

لبریزی از گفتن و شرم

 

و من سرشار از تو

 

از خواستن..

 

از نیاز...

 

تو را اینگونه می خواهم...

 

می دانم!!!

 

گاهی مجبوری ، مجبورم...

 

که لباسی از بی تفاوتی و سرما بر تن خواستنمان کنیم...

 

اما گاهی دغدغه های این دنیا را فراموش کن...

 

چشمهایت را ببند...

 

بگذار روحت آزاد باشد...

 

بگذار از پس این کلمات سرد و بی روح

 

"بله "

 

" شاید "

 

" ببخشید "

 

" شرمنده ام "

 

" منظور من این نبود "

 

" جسارتم را ببخش "


 

و هزاران واژه و جمله ی دست و پا گیر دیگر...

 

نفس بکشد...

 

بگذار خودش باشد...

 

از زبان او حرف بزن...

 

نه

 

اصلا تو ساکت باش!!!!!

 

بگذار او خودش بگوید...

 

خودش حرف بزند...

 

بگذار دوست بدارد...

 

بگذار دوستش داشته باشند...

 

گاهی هم دغدغه هایت را رها کن...

 

تو را اینگونه می خواهم...

 

اینگونه که لبریزی از خواستن و شرم

 

اینگونه دوستت دارم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:47 توسط سارا قاصدک |

 

10655.jpg

 

 

 

کنار خیال و خواب زانو می زنم ...

 

به زانوان سرد و بی رمقم هیچ اعتمادی نیست ...

 

چقدر احساس ها به هم نزدیکند ...

 

عشق و نفرت ...

 

دلتنگی و بی تفاوتی ...

 

دوست داشتن واقعی و دوست داشتن دروغین ...

 

دروغ و صداقت ...

 

 

مگر می شود دوست داشت و دلتنگ نشد ؟؟؟؟

 

مگر می شود دوست داشت و بی تاب نبود ؟؟؟

 

مگر می شود دوست داشت و  تنها گذاشت ...

 

اینها تمام چراهایی ایست که اینروزها تمام دغدغه ی من است ...

 

مرا می آزارد ...

 

دوست داشتن های دروغی این زمانه

 

جزو مد های این روزگار است ...

 

شروع دوست داشتنی قصه ها ...

 

و به پایان رسیدن به راحتی ...

 

این ها همه نشانه ی یک جمله است

 

تو دوستم نداشتی ...

 

و من

 

برایت یک بازی بودم ...

 

که زود تمام شد ...

 

مهم نیست ...

 

می خواهم دوباره بنویسم

 

هر چند اینبار با بغض

 

هر چند اینبار با ترس

 

هر چند ناامید ...

 

باز دستانم می سوزد

 

باز سرشارم از نوشتن ...

 

اینبار با چشمان بسته می نویسم ...

 

 

 

 

یا لطیف ...

 

تمام داستان آبستن شب بود ...

 

و من کور سوی ستاره ای از احساس تو را با ماه اشتباه گرفتم ...

 

من تما م حرفهایم شعر شد ...

 

عشق شد ...

 

و آشکار شد ...

 

و تو

 

...

 

من تمام لذتم انتظار تو بود

 

و تو تمام لذتت دیدن دوست داشتن من ...

 

معادله ی ساده ای بود ...

 

من آنرا پیچاندم ...

 

تمام لحظه ها ی خاطره ها را مرور می کنم ...

 

سرم گیج می رود ...

 

چقدر این احساس کودکانه مرا آزرد ...

 

چقدر انتظار کشیدم ...

 

چقدر تاوان دادم ...

 

وااااااااااااااااااای  خدایا چقدر ساده بودم ...

 

بگذریم !!!

 

بی تفاوتی امروزت

 

پاسخ تمام سوال های من بود ...

 

پاسخ تمام تردید ها

 

حالا می فهمم که چرا می گویند

 

این روزها دوست داشتن را فراموش کن ...

 

از خودم بدم می آید ...

 

که چرا نفهمیدم

 

که تو هم شبیه همه و مثل آنهایی

 

که روزگارشان رنگارنگ است

 

نه رنگ من ...

 

 

پی نوشت ...

 

***************************************************************

 

تو دنیای بچه ها هر کی زودتر بگه دوستت دارم برنده است اما تو دنیای

آدم بزرگا اونی که اول عاشق می شه بازنده است ...

 

 

کاش زندگی خوابی بود حتی تلخ !!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:26 توسط سارا قاصدک |


 

 

 


دوست داري و مي هراسي ...

در زيباترين لحظه هاي دوست داشتن نيز

هميشه ترسي گنگ هر دويمان را مي آزارد ...

حتي آن هنگام كه ابرو باد و مه و خورشيد همه وهمه

در تلاشند كه من تو را بخواهم و تو مرا ...

حتي آن هنگام كه هيچ سدي نيست

كه ني ني نگاه عاشقانه ي تورا به تماشا بنشينم

و در دورترين نقطه ي خواستن تو

تسليم عاشقانه هايت شوم ...

اين هراس گنگ

جزئي از خواستن است ...

خواستن را آغشته مي كند به ترسي تلخ و شيرين

چيزي شبيه مزه ي گس ...

شبيه مزه ي پوست خرمالوهاي نارنجي رنگي كه دوستش ندارم ... !!!!

اين هراسيست كه شايد ثانيه هايي بعد از حس دوست داشتن متولد مي شود ...

ناگزير است !!!! ناگزير ...

من نمي گويم زيباست !!!

نه

اما خواستنيست ...

هربار كه فراموش مي كنم كه چقدر دوستت دارم

اين هراس به سراغم مي آيد ...

و مي فهمم وسعت دوست داشتنت را ...

مي ترسم

مي هراسم ...

از روزي كه نباشي ...

نباشم ...

نخواهي

يا نخواهم ...

من از تمام واژه هايي كه مرا درگير دوري مي كند مي هراسم ...

من دوستت دارم را واژه اي هزار معني ميبينم ...

كه تنها يك معنايش دوست داشتن است ...

من تو را

رمز اين واژه مي دانم !!!!

نمي دانم رمز درستي براي آتشي كه زبانه مي كشد و وجودم را مي سوزاند هستي يا نه !!!

اما همين قدر مي دانم كه هستي ...

مي دانم كه كنار هجوم اين همه علامت سوال و اما واگر و ترس

فقط ياد تو آرامم مي كند ...

اين هراس گنگ را هم كنار تو در آغوش مي كشم ...

ببين من به اين دوست داشتن مديونم ...

پس نگذار

اين هراس گنگ از دوست داشتنم بزرگتر شود ...

بگذار همان هراس كوچك دوست داشتني بماند !!!!

كه گاهي دوست داشتنت را برايم ياد آوري كند ...

نه آنقدر بزرگ شود كه

احساس مرا بترساند ...

باور كن اگر اين هراس بزرگ شود ...

عشق من ميان بازوان نيرومندش گم مي شود ...

فقط باور كن كه دوستت دارم

همين ...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:26 توسط سارا قاصدک |

 

 

 

 

 

چه اهمیت دارد بودن یا نبودن تو در کنار من


وقتی میان غربت و بی کسی هرروز


فاصله ها را وجب به وجب متر میکنم


چه درد را درمان میکند این لبخندهای بی دلیل تو


چه تاثیر دارد این حرفهای بی مخاطب من


وقتی دستهای من و تو در کنار هم از هم دورند


وقتی من از چشم تو دیگر عشق نمی چینم


چه دیوانه ایم ما که به دنبال بهانه ایم


بی کسی بر نگاه من وتو سایه انداخته است


من وتو اینجاییم ولی


دیگر هیچ غروبی قشنگ نیست


باران به یاد دلدادگی دیروز


برکوچه خاطرات ما می بارد


من بدون سایبان


زیر اشک آسمان


دوباره از یاد تو مغشوشم


اما تو بگو


تویی که ایستاده ای زیر چتر


درباد کدام عکس خط خورده چنین خاموشی


ببین


ببین که در انتظار گامهای ما


ساحلی عاشقانه صدف پهن کرده است


اما افسوس


ساحل بیهوده مکوش


برد موجی دیروز رد پای عشق مارا


امشب اشکهایم غربت شبانه شان را مدیون بی وفایی تواند


گله ای نیست از این افسردگی


بگذار جدا شوند جادههایی که بی حساب یکی شدند


بگذار بشکند دل من


بگذار بسوزد دل تو

 

حرفی نیست وقتی روزگار بر من و تو نیاموخته بود


رسم دوست داشتن را.......

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 19:3 توسط سارا قاصدک |

 

7741.jpg

 

 

 

 

 

 

یه اتاقی باشه گرمه گرم ...

روشنه روشن ...

تو باشی، منم باشم ...

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...

تو منو بغلم کنی که نترسم ...

که سردم نشه ...که نلرزم ...

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ...

پاهاتم دراز کردی ...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ...

با پاهات محکم منو گرفتی ...

دو تا دستتم دورم حلقه کردی ...

بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟

میگی آره!

بعد چشماتو می‌بندی ...

بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟

می‌گی آره!

بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ...

یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن ...

می‌دونی؟

می‌خوام رگ بزنم ...

رگ خودمو ...

مچ دست چپمو ...

یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟

ولی تو که نمی‌دونی می‌خوام رگمو بزنم ...

تو چشماتو بستی ... نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم ...

نمی‌بینی که سریع می برم ...

نمی‌بینی خون فواره می‌زنه ... رو سنگای سفید ...

نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ...

تو داری قصه می‌گی..

دستمو می‌ذارم رو زانوم ...

خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم و از زانوم می‌ریزه رو سنگا ...

قشنگه مسیر حرکتش!

قشنگه رنگ قرمزش ...

حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی ...

تو بغلم کردی ...

می‌بینی که سرد شدم ...

محکمتر بغلم می‌کنی که گرم بشم ...

می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم ... تو دلت میگی آخی نفسش گرفت!

می‌بینی هر چی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ...

می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم ...

چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من مردم ... می‌دونی؟

من می‌ترسیدم خودمو بکشم!

از سرد شدن ...

از تنهایی مردن ...

از خون دیدن ...

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ...

مردن خوب بود، آرومِ آروم ...

گریه نکن دیگه! ...

من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می‌گیره‌ها !

بعدش تو همون جوری وسط گریه‌هات بخندی ...

گریه نکن دیگه خب؟

قربونت برم ، باشه ؟؟؟

من دیگه نیستم که دست بکشم رو گونه هات ...

من دیگه نیستم چونه ات رو بگیرم و سرتو بیارم بالا ...

من دیگه نیستم که دستاتو ببوسم...

دیگه نیستم که التماست کنم ...

دیگه نیستم که بگم تو رو خدا نرو ...

دیگه نیستم بگم ترو خدا تنهام نذار ...

دیگه نیستم بگم ترو خدا بغلم کن ...

دیگه نیستم بگم بذار آروم شم ...

دیگه نیستم بگم صدای قلبت چقدر قشنگه ...

دیگه نیستم بگم اینجا بهترین جای دنیاست ...

دیگه نیستم بگم همیشه می خوام اینجا بمونم ... تو بغلت ...



دلم می‌شکنه ها...

دلِ روح نازکه ها ...

نشکنش خب...؟

قول ؟؟؟؟

قول قول ؟؟؟

فقط همینجوری بغلم کن ...

دیگه هیچ ترسیم از آینده نداشته باش ...

دیگه آینده ای نیست ...

نترس قربونت برم ...

من میمیرم ...

اما تو بغل تو ...

نه درد داره ، نه ترس ...

راست میگم به خدا ...

ببین آرومم ...

چشمامو بستم ...

ببین ...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 14:47 توسط سارا قاصدک |

 

 

10184.jpg

 

 

 

باز هم تو ...

 تو ...

 تو ...

 من ...

 تردید ...

چرا فکر می کنم که تمام  احساس من

همان احساس توست ... 

چرا انتظار دارم  

همانقدر که دوستت دارم دوستم داشته باشی ؟؟؟؟ 

چرا از تو توقع دارم  

که همانقدر که من منتظرم تو هم باشی ؟؟؟ 

شدم شبیه دختر های 17 ساله ی عاشق متوقع !!!! 

بی منطق و دوست نداشتنی ... 

آزار دهنده !!!! 

تمام بدی ها با چهار علامت تعجب !!!!

 

 

من ... 

ترس ... 

انتظار ... 

انتها ... 

گاهی سکوت ... 

تو ... 

آرام  

بی خیال ... 

با منطق ...

پرکار ... 

مشغول ... 

گرفتار ...

 

گاهی هم برای خالی نبودن عریضه من ! 

من از تکرار می ترسم ... 

و گاهی از خودم ... 

که اگر بشکنم ...!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ 

این انتظار بی پایان مهم نبود ... 

مهم نیست ... 

عذاب این انتظار مرا آزرد ... 

چرا باید انتظار برایم این همه سخت باشد ... ؟؟؟!!! 

چرا باید  از نبودنت بترسم ؟؟؟ 

امروز فکر کردن به تو هم آرامم نمی کند ... 

آغوشی می خواهم که در آن تمام انتظارم را گریه کنم ... 

و دوست داشتنم را تعدیل کنم  ... 

شاید این بد اخلاقی ام  را هم کم کند ... 

گریه شاید مرا  آرام کند ... 

اما این اشک های خسیس خیال باریدن ندارند و  

این بغض  مغرورخیال ترکیدن ... 

درست در لحظه ای که احساس می کنم 

هیچ حصاری در برابر خواستنت نیست ... 

که احساس می کنم  

آنقدر نزدیکی که راحت می توانم لمست کنم ... 

فاصله نمایان می شود !!! 

خودش را به رخ من می کشد ... 

به قول عامیانه عرض اندام می کند ... 

به دوست داشتنم فخر می فروشد  ... 

و مرا پرتاب می کند ... 

به احساسم تلنگر می زند ... 

انگار از خواب می پرم ... 

یادم می آید تمام خوابهای شیرین  

 فقط یک خوابند ... 

و دیر یا زود باید بیدار شوی ... 

دلبستن به خواب ... 

به خیال ... 

به تو ...

 

چه فرقی می کند !!! ؟؟؟؟

 

باز هم بی منطق شده ام !!!!!!!

 

و باز هم انتظار ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 19:32 توسط سارا قاصدک |

 

 

 

 

 

 

از انتهای اشعه ی سوزان یک آفتاب ...

از لمس نجیب گرمای مردادی تن تو ...

پرم از هیجانهای کودکانه کودکی بی تاب ...

تو از جنس شکوفه هایی ...

همان چند شکوفه ی صورتی رنگی که از

پس یک باد پاییزی که به یکباره در اردیبهشت ماه

درختان را غافلگیر می کنند ، جان سالم به در برده اند ...

آن ها که لذت زندگی را در یافته اند ...

تو از تبار همان شکو فه هایی ...

صورتی ترین واژه ...

بگذار تماشایت کنم ...

بگذار سیر تماشایت کنم ...

از تماشایت از این راه دور و دراز هم غرق لذتم ...

از تصور گرمایی که می بخشی ...

تمام خوشیهای آبی دنیا زیر پوست تنم می دود ...

و من مست از تو ...

کودکانه می خندم ...

تو را عشق صورتی و سبز می نامم ...

عشق صورتی من ...

سبز ترینی ...

باز هم سرم گیج می رود ...

از تو که می نویسم واژه بی محابا سپید می شود ...

به تو که می اندیشم

معنای واژه تغییر می کند ...

حتی بدی دیگر بی معنی می شود ...

یک عشق صورتی ...

مثل علاقه ی کودکانه ی بچه ها به کارتون پلنگ صورتی ...

من هنوز گیجم ...

تو واژه می سازی ...

جمله می آفرینی ...

در من ...

و من پر از جوشش شعر هایم

به امید فردا ...

فردایی که بی تو نباشد ...

امروز فهمیدم

تو زیباتر از من واژه ها را به بازی میگیری

و من چقدر غرق لذت می شوم

از بازی واژه ها در کنار تو ...

عشق صورتی من ...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:5 توسط سارا قاصدک |

نزدیکترین ستاره ها ،
لاجرم درخشانترین ستاره ها نیستند
و مجاورت ، همیشه
نشانه مهربانی نیست
گاهی خاطره ای بس دور
از واقعیتی که در آن غوطه
می خوریم ملموس تر است...

Home
Email
Night Skin